تبليغاتX
هدریسه : ایستگاه شعر سپید فارس - غلامحسین انصاری

 

کلاهم را بر ميدارم

ديوارها هنوز نخوابيده اند

به هدريسه گفتم

چقدر مزه‌ی 

کارهای نکرده می چسبد

به اين اتاق

به اين تختخواب

کلاهت را بردار

بچرخ هدريسه

بچرخ

اين فرم رقصيدنت

حجم تنم را ميشهوتاند

من از

ابتدای يک خيابان سياه سياه حرف ميزنم

که از من فقط

مساحت قدم هايم را می فهمد و

انتهاش ميرسد

با ۳۷۵کيلومتر

انطرف تر از لاشه ام

به هدریسه

که با چشمهايش

هوا را دور خودش ميچرخاند

بچرخ

تا اين واژه های نچسبيده را بچسبانم

به تنت

........................

..............................

چقد خسته ام

بلند  شو هدريسه  

صبحانه را اماده کن و

با سفره پاک کنت

تمام ديشبمان را پاککن

بايد بروم

کلاهم را بياور

 
+