از نارنجك چيزي سرتان مي شود؟
صداش از بام شما بووم بلندتري دارد
دارد توي شعر نارنج كار مي گذارد
گذاشت
سرتان را بدزديد
تا منفجر شدن يك حرف...
بايد از سر همين سطر سينه خيز حرف بزنم
گوشتان را بياوريد:
دختري از كوچه ي دلتنگيم رد نمي شود
مي خواهم با دار فاني خودم را به دار بزنم
شايد هم دارم از كاه كوهي ميسازم
كه به عقل گاو هم نمي رسد
چه برسد به من، به شما، به ما
راستي همين نزديكيها سرم به كوه خورده
از غارهاش كلاغ پريده ام بيرون
يه ديوونه سياه پوشيده ، سر همين خيابون سنگ ميندازه
هي ميگه :
مياد
نمياد
مياد
اومد
غار غار دختري توي دستهاش
بايد پا به فرار
يك حرف مانده كِ (كار از غارغار هم گذشت)
و شاعري توي سطرهاي بعد زير هزار خروار
حرفهاي نگفته زندگي شيريني دارد